1
00:00:47,922 --> 00:00:53,011


2
00:00:53,011 --> 00:00:55,472
‫خب، خب...

3
00:00:55,805 --> 00:00:57,932
‫کی اونجا قایم شده؟

4
00:01:00,268 --> 00:01:03,313
‫نگران نباش، به پلیس زنگ نمی‌زنم.

5
00:01:12,155 --> 00:01:13,740
‫جالبه.

6
00:01:14,157 --> 00:01:17,660
‫بین همه‌ی این گنج‌هایی که توی این اتاق هستن،

7
00:01:17,702 --> 00:01:20,538
‫می‌تونی حدس بزنی کدومش از همه باارزش‌تره؟

8
00:01:20,538 --> 00:01:21,623
‫نه؟

9
00:01:22,707 --> 00:01:26,294
‫راستش، یه چیز خیلی کوچیکه.

10
00:01:26,586 --> 00:01:29,923
‫درست توی مشتت جا می‌شه.

11
00:01:31,841 --> 00:01:36,429
‫انگار یکی رازم رو کشف کرده.

12
00:01:36,471 --> 00:01:39,140
‫کدوم راز پدربزرگ؟

13
00:01:39,182 --> 00:01:41,101
‫اوه، عزیزم.

14
00:01:41,184 --> 00:01:44,145
‫این داستان خیلی قدیمی‌ایه،

15
00:01:44,229 --> 00:01:47,524
‫که برمی‌گرده به مدت‌ها قبل...

16
00:01:49,859 --> 00:01:54,656
‫به اون موقعی که توی مونترال،
‫همون جایی که به دنیا اومدم، یه پسر بچه بودم.

17
00:01:57,742 --> 00:02:01,704
‫روزها توی اسکله‌ها پرسه می‌زدم
‫و منتظر می‌موندم تا یه جعبه بیفته.

18
00:02:01,746 --> 00:02:03,665
‫بعدش هر چی می‌تونستیم می‌دزدیدیم

19
00:02:03,665 --> 00:02:05,792
‫تا صدای شلیک تفنگ سرکارگر...

20
00:02:05,834 --> 00:02:07,919
‫مثل مگس پراکنده‌مون می‌کرد.

21
00:02:08,962 --> 00:02:11,756
‫تابستون‌ها، توی خیابون می‌خوابیدم.

22
00:02:11,840 --> 00:02:14,008
‫وقتی هم هوا سرد می‌شد،

23
00:02:14,092 --> 00:02:16,177
‫یه آپارتمان متروکه پیدا می‌کردم

24
00:02:16,261 --> 00:02:18,513
‫که کنار یه جایی بود که یکی توش زندگی می‌کرد.

25
00:02:18,596 --> 00:02:21,850
‫این‌جوری اگه اون‌طرفِ آشپزخونه‌شون می‌خوابیدی،

26
00:02:21,933 --> 00:02:24,936
‫می‌تونستی گرمای اجاق‌شون رو حس کنی.

27
00:02:35,655 --> 00:02:39,200
‫توی آپارتمان کناری من یه خانواده زندگی می‌کردن.

28
00:02:40,410 --> 00:02:42,996
‫زنه همیشه عصبانی بود.

29
00:02:43,079 --> 00:02:44,914
‫شوهرش یه آدم مریض‌احوال بود،

30
00:02:44,998 --> 00:02:46,958
‫که یه دختر از زن اولش داشت،

31
00:02:47,041 --> 00:02:48,918
‫که سر زایمان مرده بود.

32
00:02:49,002 --> 00:02:50,170
‫یواشکی نگاه‌شون می‌کردی؟

33
00:02:50,253 --> 00:02:54,299
‫خب، اون موقع‌ها که تلویزیون نداشتیم.

34
00:02:54,340 --> 00:02:55,175
‫دیگه تعریف نکنم؟

35
00:02:55,216 --> 00:02:56,926
‫نه، نه. بعدش چی شد؟

36
00:02:58,469 --> 00:03:01,222
‫متأسفانه داستان شادی نیست.

37
00:03:02,390 --> 00:03:03,641
‫اون زن هر روز فریاد می‌کشید:

38
00:03:03,725 --> 00:03:06,019
‫«تو و پدرت به هیچ دردی نمی‌خورین.

39
00:03:06,102 --> 00:03:07,770
‫باید بندازمتون توی خیابون.»

40
00:03:21,326 --> 00:03:24,412
‫پدرش هر کاری می‌تونست می‌کرد تا آرومش کنه.

41
00:03:24,495 --> 00:03:27,040
‫می‌گفت: «باید تحمل کنیم.»

42
00:03:27,123 --> 00:03:30,168
‫«پاداشمون رو توی زندگی بعدی می‌گیریم.»

43
00:03:33,379 --> 00:03:37,258
‫اون شب، شبی که همه‌چیز عوض شد...

44
00:03:38,801 --> 00:03:43,514
‫من شاهد یه چیز خارق‌العاده بودم، یه چیز جادویی.

45
00:04:16,005 --> 00:04:19,175
‫کل شب رو بهش نگاه کردم.

46
00:04:19,550 --> 00:04:23,388
‫می‌خواستم از اون خونه‌ی وحشتناک ببرمش.

47
00:04:27,308 --> 00:04:30,270
‫بعد، قبل از اینکه کسی بیدار بشه،

48
00:04:30,353 --> 00:04:33,898
‫زمین رو طوری تمیز کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.

49
00:04:33,982 --> 00:04:36,609
‫انگار خجالت می‌کشید.

50
00:04:41,572 --> 00:04:42,782
‫شاید.

51
00:04:43,908 --> 00:04:46,119
‫شاید دستم بهشون می‌رسید.

52
00:04:58,756 --> 00:05:03,386
‫اونا می‌درخشیدن، بی‌نقص و گرد بودن.

53
00:05:03,469 --> 00:05:05,013
‫مزه‌شون...

54
00:05:06,180 --> 00:05:08,016
‫مثل نمک بود...

55
00:05:09,183 --> 00:05:10,852
‫مثل اشک.

56
00:05:10,893 --> 00:05:13,146
‫پس تو مرواریدهای دختره رو دزدیدی؟

57
00:05:13,146 --> 00:05:14,772
‫قضاوتم نکن عزیزم.

58
00:05:14,772 --> 00:05:16,941
‫یادت نره، من فقط یه بچه بودم.

59
00:05:17,025 --> 00:05:18,693
‫باهاشون چی‌کار کردی؟

60
00:05:19,527 --> 00:05:22,822
‫همون کاری که سعی می‌کردم
‫با هر چیز دیگه‌ای که پیدا می‌کردم بکنم.

61
00:05:22,822 --> 00:05:25,450
‫[سمساری]

62
00:05:25,491 --> 00:05:27,410
‫یه مردی توی محله‌مون بود

63
00:05:27,452 --> 00:05:29,078
‫که به این معروف بود که اگه چیز باارزشی براش می‌بردی،

64
00:05:29,162 --> 00:05:31,122
‫چند سنتی بهت می‌داد.

65
00:05:37,003 --> 00:05:40,340
‫وقتی با یه مروارید رفتم پیشش، شک کرد.

66
00:05:42,842 --> 00:05:45,386
‫بزرگترین مرواریدی نبود که تا حالا دیده بود،

67
00:05:45,470 --> 00:05:48,890
‫اما رنگش، براق بودنش، درخشندگیش...

68
00:05:49,932 --> 00:05:52,518
‫ازم پرسید: «این رو از کجا دزدیدی موش کوچولو؟»

69
00:05:52,602 --> 00:05:54,187
‫گفتم: «ندزدیدمش.»

70
00:05:54,270 --> 00:05:56,147
‫کل ماجرا رو براش تعریف کردم.

71
00:05:56,189 --> 00:05:57,648
‫حتی یه کلمه‌ش رو هم باور نکرد.

72
00:05:58,274 --> 00:06:00,276
‫مروارید دوم رو درآوردم.

73
00:06:00,318 --> 00:06:01,652
‫گفتم: «من دروغ نمی‌گم.»

74
00:06:01,736 --> 00:06:04,739
‫می‌تونستم ببینم که داره توی ذهنش چرتکه میندازه.

75
00:06:04,822 --> 00:06:07,367
‫«یه جفتِ کاملاً شبیه هم.

76
00:06:07,450 --> 00:06:09,869
‫خیلی، خیلی کمیابه.»

77
00:06:09,911 --> 00:06:12,580
‫پرسیدم: «می‌خوای بخری‌شون یا نه؟»

78
00:06:12,622 --> 00:06:15,208
‫«تند نرو. ساکت!

79
00:06:15,291 --> 00:06:17,752
‫باید اینا رو بدم یه جا بررسی کنن.»

80
00:06:17,835 --> 00:06:19,629
‫«یعنی چی؟»

81
00:06:19,670 --> 00:06:22,215
‫«یعنی برو بیرون!

82
00:06:22,256 --> 00:06:23,591
‫فردا برگرد.

83
00:06:23,674 --> 00:06:27,261
‫شاید هم ترجیح می‌دی با این قصه‌ی جن و پری‌ت...

84
00:06:27,261 --> 00:06:29,180
‫بریم پیش پلیس.

85
00:06:29,430 --> 00:06:30,306
‫برو بیرون!»

86
00:06:31,516 --> 00:06:34,519
‫[تعطیل است]

87
00:06:36,562 --> 00:06:39,273
‫یه متخصص توی بندر قدیمی بود،
‫[جواهرفروشی وایزمن]

88
00:06:39,315 --> 00:06:41,651
‫یه جواهرفروش که به پاک‌دستی معروف بود.

89
00:06:41,734 --> 00:06:44,529
‫مرواریدها رو به دقت بررسی کرد

90
00:06:44,612 --> 00:06:47,990
‫و از درخشش و تلالوشون شگفت‌زده شد.

91
00:06:48,074 --> 00:06:52,620
‫«این درخشش، شکلش، رنگش!

92
00:06:52,703 --> 00:06:54,580
‫بی‌نقصه.»

93
00:06:55,832 --> 00:06:58,376
‫در مورد اینکه از کجا اومدن گمانه‌زنی کرد.

94
00:07:00,294 --> 00:07:02,672
‫«از دریاهای جنوب؟

95
00:07:03,423 --> 00:07:05,091
‫شاید...

96
00:07:05,091 --> 00:07:06,384
‫نه.

97
00:07:06,843 --> 00:07:09,554
‫من تا حالا مرواریدی مثل اینا ندیدم.

98
00:07:09,554 --> 00:07:12,098
‫بوی دریا می‌دن،

99
00:07:12,515 --> 00:07:15,268
‫ولی مال هیچ نرم‌تنی نیستن.

100
00:07:15,309 --> 00:07:17,145
‫بگو ببینم، اینا رو از کجا آوردی؟»

101
00:07:17,186 --> 00:07:19,021
‫سمساره گفت: «خب...

102
00:07:19,021 --> 00:07:20,273
‫داستان خیلی عجیبیه.»

103
00:07:20,356 --> 00:07:21,941
‫«باورتون نمی‌شه.»

104
00:07:21,983 --> 00:07:24,235
‫اما جواهرفروش، وقتی داستان پسرک دزد...

105
00:07:24,277 --> 00:07:27,155
‫و دختری که مروارید گریه می‌کرد رو شنید،

106
00:07:27,155 --> 00:07:29,323
‫نه لبخند زد و نه مسخره کرد.

107
00:07:29,365 --> 00:07:32,618
‫در عوض، چهره‌ش جدی شد.

108
00:07:32,994 --> 00:07:34,370
‫جواهر فروش گفت: «وایسا.

109
00:07:34,454 --> 00:07:36,831
‫یه لحظه وایسا.

110
00:07:36,831 --> 00:07:38,583
‫همونجا بمون.»

111
00:07:39,292 --> 00:07:43,087
‫جواهرفروش مرد بسیار عالم و مذهبی‌ای بود

112
00:07:43,129 --> 00:07:45,089
‫که یه مجموعه از کتاب‌های باستانی داشت

113
00:07:45,131 --> 00:07:47,800
‫که هر موزه‌ای حسرتش رو می‌خورد.

114
00:07:49,385 --> 00:07:53,181
‫گفت: «بعد از اینکه آدم و حوا
‫از باغ بهشت رانده شدن،

115
00:07:53,222 --> 00:07:54,974
‫آدم اون‌قدر اشک ریخت

116
00:07:54,974 --> 00:07:58,186
‫که پرنده‌ها و حیوون‌ها می‌اومدن و از اشکش می‌نوشیدن.

117
00:07:58,186 --> 00:08:02,398
‫و اشک‌های حوا تبدیل به مروارید شدن.»

118
00:08:02,440 --> 00:08:04,233
‫سمساره گفت: «ولی این داستانیه که...

119
00:08:04,317 --> 00:08:06,068
‫توی کلیساها می‌گن.

120
00:08:06,110 --> 00:08:08,070
‫شما این چرندیات رو باور می‌کنید؟»

121
00:08:08,112 --> 00:08:10,114
‫جواهرفروش گفت: «وقتی پای خدا در میون باشه،

122
00:08:10,156 --> 00:08:12,116
‫کی می‌تونه بگه چی ممکنه و چی ناممکن.»

123
00:08:12,116 --> 00:08:13,659
‫«من به پول ایمان دارم.

124
00:08:13,659 --> 00:08:15,620
‫سوال اینه که اینا چقدر می‌ارزن؟»

125
00:08:15,661 --> 00:08:17,663
‫جواهرفروش گفت: «مرواریدهای غم؟

126
00:08:17,705 --> 00:08:20,166
‫اینا بی‌نهایت با ارزشن.

127
00:08:20,249 --> 00:08:22,460
‫ولی می‌تونم این پیشنهاد رو بهت بدم.

128
00:08:22,543 --> 00:08:26,547
‫سهم اون دختر جوون رو بده،
‫وگرنه خدا به دادت برسه.»

129
00:08:26,547 --> 00:08:28,883
‫سمسار گفت: «من که خیریه باز نکردم.

130
00:08:28,966 --> 00:08:30,301
‫من آدم‌هایی مثل تو رو می‌شناسم.

131
00:08:30,384 --> 00:08:34,889
‫اگه می‌گی یکی می‌ارزه،
‫پس می‌دونم که دو تا می‌ارزه.

132
00:08:36,682 --> 00:08:38,392
‫روز خوش، آقا.»

133
00:08:41,604 --> 00:08:44,732
‫سمساره گفت: «قبوله.

134
00:08:44,774 --> 00:08:46,609
‫زیاد نمی‌ارزن.

135
00:08:46,651 --> 00:08:49,195
‫دونه‌ای یه دلار بهت می‌دم.»

136
00:08:51,447 --> 00:08:53,449
‫تا حالا اون همه پول یه جا ندیده بودم.

137
00:08:53,574 --> 00:08:55,618
‫پرسید: «می‌تونی فردا بازم بیاری؟»

138
00:08:56,160 --> 00:08:58,621
‫قول دادم که می‌تونم.

139
00:08:58,704 --> 00:09:03,042
‫اما به جاش رفتم یه جعبه بزرگ شکلات خریدم.

140
00:09:38,661 --> 00:09:42,707
‫اولین باری بود که لبخندش رو می‌دیدم،

141
00:09:43,583 --> 00:09:46,460
‫شاید اولین باری بود که توی کل عمرش لبخند می‌زد.

142
00:09:51,173 --> 00:09:54,677
‫اون شب گریه نکرد

143
00:09:54,760 --> 00:09:58,639
‫و هیچ مرواریدی هم در کار نبود.

144
00:10:00,349 --> 00:10:03,811
‫صبح روز بعد، سمساره حاضر بود
‫دست‌ودل‌بازی کنه،

145
00:10:03,853 --> 00:10:05,646
‫اما من پول رو قبول نکردم.

146
00:10:05,646 --> 00:10:07,231
‫گفتم: «چون دوسش دارم.

147
00:10:07,273 --> 00:10:09,066
‫دلم نمی‌خواد ناراحت باشه.»

148
00:10:09,108 --> 00:10:10,276
‫«چی؟

149
00:10:11,110 --> 00:10:12,987
‫احمق! نادون!

150
00:10:12,987 --> 00:10:15,990
‫زندگی فقط یه فرصت بهت می‌ده، فقط یکی!

151
00:10:15,990 --> 00:10:18,367
‫آدم که با اولین دختری که می‌بینه ازدواج نمی‌کنه.

152
00:10:18,409 --> 00:10:23,039
‫مثل یه خون‌آشام تا قطره آخر خونت رو می‌مکه!

153
00:10:23,039 --> 00:10:25,124
‫گفت: تو یه حق انتخاب داری.

154
00:10:25,124 --> 00:10:27,460
‫یا اون گریه می‌کنه و تو پولدار می‌شی،

155
00:10:27,543 --> 00:10:31,714
‫یا اون لبخند می‌زنه و تو تا آخر عمرت
‫توی همون سوراخ موشت می‌مونی!»

156
00:10:38,846 --> 00:10:41,515
‫دختره تمام روز کنار پنجره منتظر موند،

157
00:10:41,515 --> 00:10:43,225
‫انگار فکر می‌کرد هر لحظه ممکنه...

158
00:10:43,225 --> 00:10:45,019
‫یه شاهزاده بیاد در بزنه.

159
00:10:46,354 --> 00:10:47,730
‫من ترسیده بودم.

160
00:10:47,772 --> 00:10:50,858
‫اون سمساره تخم شک رو توی دلم کاشته بود.

161
00:10:50,858 --> 00:10:54,320
‫همون‌طور بود که اون می‌گفت.
‫من هیچی نبودم.

162
00:10:58,115 --> 00:11:00,201
‫اون شب گریه نکرد...

163
00:11:00,368 --> 00:11:03,788
‫نه اون شب، نه شب بعدش و نه شب بعدترش.

164
00:11:04,497 --> 00:11:06,666
‫اما شب هفتم...

165
00:11:15,549 --> 00:11:19,970
‫حس می‌کردم روحم از بدنم جدا شده

166
00:11:19,970 --> 00:11:23,974
‫و داره دور و دورتر می‌شه.

167
00:11:26,644 --> 00:11:30,314
‫سمساره گفت: «آفرین، آفرین.

168
00:11:30,356 --> 00:11:33,109
‫این یکی یه چیز خاص می‌طلبه.»

169
00:11:35,778 --> 00:11:37,738
‫گفتم: «نه. نه، این کافی نیست.

170
00:11:37,738 --> 00:11:39,407
‫من قلبش رو شکستم.»

171
00:11:39,448 --> 00:11:41,575
‫«آره، باشه.

172
00:11:41,617 --> 00:11:43,244
‫ولی نمرده که.

173
00:11:43,411 --> 00:11:44,537
‫بیا.

174
00:11:44,537 --> 00:11:46,497
‫این ده برابرِ دفعه قبله.»

175
00:11:47,289 --> 00:11:49,208
‫اون‌قدر بود که زندگیم رو عوض کنه.

176
00:11:49,250 --> 00:11:51,127
‫«کارت عالی بود، پسر جون.

177
00:11:51,127 --> 00:11:53,963
‫یه مرد فقط باید به فکر خودش باشه.

178
00:11:54,004 --> 00:11:55,464
‫پشیمون نمی‌شی.

179
00:11:55,506 --> 00:11:57,341
‫کاری رو کردی که باید می‌کردی.

180
00:11:57,341 --> 00:12:00,469
‫من و تو با هم خوب معامله می‌کنیم.

181
00:12:00,511 --> 00:12:02,805
‫ما از یه قماشیم.»

182
00:12:03,264 --> 00:12:05,474
‫اون روز مثل یه پادشاه زندگی کردم.

183
00:12:05,516 --> 00:12:07,685
‫لباس‌های شیک و جدید خریدم

184
00:12:07,685 --> 00:12:11,605
‫و یه بلیط درجه سه با یه کشتی بخار به مقصد پاریس.

185
00:12:11,856 --> 00:12:15,609
‫اما وقتی برای آخرین بار به خونه‌ش نزدیک شدم...

186
00:12:51,145 --> 00:12:54,815
‫روز بعد، همه‌جا رو سکوت گرفته بود.

187
00:12:55,274 --> 00:12:58,235
‫وسایلشون رو جمع کرده بودن و غیبشون زده بود.

188
00:13:00,946 --> 00:13:04,033
‫اون رفته بود. حالا باید چی‌کار می‌کردم؟

189
00:13:06,368 --> 00:13:08,412
‫فقط یه فکر توی سرم بود.

190
00:13:26,972 --> 00:13:30,476
‫می‌تونستم صدای تپش قلبش رو
‫توی سینه‌ش بشنوم.

191
00:13:31,060 --> 00:13:34,188
‫«وای، پسر! چی‌کار کردی؟»

192
00:13:34,230 --> 00:13:36,690
‫رفتم سر اصل مطلب.

193
00:13:36,857 --> 00:13:38,359
‫در ازای مرواریدها،

194
00:13:38,400 --> 00:13:41,278
‫ازش خواستم یه جعبه کفش رو
‫پر از اسکناس‌های صد دلاری کنه.

195
00:13:41,320 --> 00:13:44,156
‫بعد جعبه‌ها رو با هم معامله می‌کردیم.

196
00:13:44,198 --> 00:13:46,158
‫پول نقد، نه بدلیجات.

197
00:13:46,158 --> 00:13:49,328
‫«آره. بذار ببینم چی‌کار می‌تونم بکنم.

198
00:13:49,370 --> 00:13:50,996
‫آره، می‌تونم برات آماده‌ش کنم.»

199
00:13:52,665 --> 00:13:55,459
‫اما خب، مغازه‌اش پر از آت‌وآشغال بود.

200
00:13:55,459 --> 00:13:57,586
‫حتی طلاهاش هم قلابی بودن.

201
00:13:57,628 --> 00:13:59,421
‫داشت ناامید می‌شد.

202
00:13:59,463 --> 00:14:02,633
‫«می‌تونیم شریک شیم. من و تو، پنجاه پنجاه.»

203
00:14:02,675 --> 00:14:04,051
‫«نمی‌تونی پولش رو بدی؟

204
00:14:04,093 --> 00:14:05,678
‫بعد از اون همه سختی‌ای که کشیدم؟

205
00:14:05,719 --> 00:14:07,805
‫بهتره وقتی برمی‌گردم اون جعبه پر باشه،

206
00:14:07,805 --> 00:14:09,431
‫وگرنه اینا رو یه جای دیگه می‌فروشم.»

207
00:14:12,601 --> 00:14:14,562
‫گفت: «صبر کن، صبر کن.

208
00:14:14,603 --> 00:14:16,021
‫لطفاً قبل از اینکه مغازه رو ببندم برگرد.

209
00:14:16,021 --> 00:14:18,023
‫هر چی بخوای بهت می‌دم.»

210
00:14:18,357 --> 00:14:19,817
‫[جواهرفروشی وایزمن]

211
00:14:19,817 --> 00:14:22,820
‫سمساره گفت: متوجه هستی که...

212
00:14:22,862 --> 00:14:24,655
‫من سریعاً به پول نیاز دارم.»

213
00:14:27,825 --> 00:14:29,660
‫«ساختمون شرایط خوبی داره.

214
00:14:29,702 --> 00:14:31,453
‫پشیمون نمی‌شین.»

215
00:14:36,208 --> 00:14:40,296
‫جواهرفروش از طمع بی‌پایان آدم‌ها...

216
00:14:40,296 --> 00:14:44,133
‫و کارهای اسرارآمیز خداوند شگفت‌زده شده بود.

217
00:14:54,310 --> 00:14:56,353
‫جواهرفروش متحیر شده بود.

218
00:14:56,353 --> 00:15:00,691
‫دقیقاً عین همون مرواریدی بود
‫که سمساره براش آورده بود.

219
00:15:00,733 --> 00:15:03,235
‫و هزاران مروارید اونجا بودن.

220
00:15:04,778 --> 00:15:06,864
‫سرکارگر رو صدا زد: «آقا.

221
00:15:06,906 --> 00:15:08,741
‫آقا، بیاید اینجا!

222
00:15:08,741 --> 00:15:11,493
‫می‌دونین این چیه؟»

223
00:15:11,535 --> 00:15:12,578
‫«اینا؟

224
00:15:12,578 --> 00:15:14,830
‫اوه، این جنس جدید توی بازاره.

225
00:15:14,830 --> 00:15:16,665
‫مال ژاپنه.

226
00:15:16,707 --> 00:15:19,919
‫بهش می‌گن پلاستیک.»

227
00:15:23,422 --> 00:15:24,590
‫پلاستیک.

228
00:15:28,218 --> 00:15:32,723
‫راستش رو بخوای،
‫اون سمسار با همه طمعی که داشت،

229
00:15:32,723 --> 00:15:35,434
‫به اندازه من تنها بود.

230
00:15:35,476 --> 00:15:37,770
‫و این‌طوری بود که گولش زدم.

231
00:15:38,729 --> 00:15:41,982
‫یکیش رو به عنوان یادگاری نگه داشتم.

232
00:15:42,024 --> 00:15:44,777
‫دعا کردم که دیگه هیچ‌وقت نبینمش.

233
00:15:46,612 --> 00:15:48,489
‫هیچ‌وقت هم ندیدمش.

234
00:15:55,120 --> 00:15:56,664
‫صبر کن، صبر کن، صبر کن.

235
00:15:56,705 --> 00:15:58,791
‫همه‌ش رو از خودت درآوردی؟

236
00:15:58,832 --> 00:16:00,876
‫راز بزرگت همین بود؟

237
00:16:00,918 --> 00:16:04,964
‫همیشه داستانه که به یه چیزی ارزش می‌ده.

238
00:16:05,005 --> 00:16:08,050
‫فقط داستان، نه خود اون شیء.

239
00:16:09,468 --> 00:16:14,640
‫و شخصاً، هنوز هم برام زیباست.

240
00:16:15,849 --> 00:16:18,560
‫اما اون دختر...

241
00:16:18,560 --> 00:16:20,688
‫اصلاً واقعاً وجود داشت؟

242
00:16:20,729 --> 00:16:25,693
‫«ترجمه از رضا فتحی»